بازار شام استخدام
اولین بیمه کاریام سال ۴ سال بعد از شروع کارمندیام رد شد! چرا؟ چون هیچی از قانون کار نمیدونستم. من هم هربار، یکی از اتفاقاتی که در این بیستسال کاریام افتاده رو اینجا مینویسم. بازم چرا؟ چون آشنایی با #حقوق کارمند و کارفرما، محیطهای کاری بهتری برای همه ما میسازه.
القصه: چندسال پیش، برای مصاحبه با مدیر منابعانسانی و مدیرعامل دعوت شدم. بعدش هم قرارداد #استخدام رو امضا کردیم. شرایط پیشنهادی و حقوق خیلی خوب و معقول بود. من راضی و کارفرماخان هم راضی!
همهچی گلوبلبل بود و سههفتهای میشد که به شرکت جدید میرفتم. با آدمها آشنا میشدم و در جلسات شرکت میکردم تا فرایندها دستم بیاد. چندباری هم مدیرعامل من رو خواست که انتظاراتش رو بگه؟
اواخر هفتهسوم مدیر منابع انسانی ازم پرسید. خانم محمدی؟ شما برای کدوم موقعیت شغلی استخدام شدید؟
گفتم: جانم؟
یکآن انگاری که سطل آبیخ ریختن روم! شما برای کجا من رو استخدام کردین؟
گفت: یادم نیست؟
یادتون نیست؟ از ناراحتی و عصبانیت میخندیدم و به قیافهاش که مثل سیبزمینی پخته شده بود، نگاه میکردم.
گفتم: هر روز جلسه تحلیلبازار و استراتژی برای من میذارید، چطور نمیدونید برای کجا استخدامم کردید؟
گفت: البته خیلی مهم نیست چه پوزیشنی رو زدیم! (به این برکت اگه دروغ بگم؟)
مدیری که قرار بود بره، نرفته و نسبت به حضور شما مقاومت داره؟
گفتم: پس من میرم. قراردادم رو لغو کنید.
حالا توی مغزم داشتم خودخوری میکردم. اول نیرو استخدام میکنید، بعد تصمیم میگیرید کجا کار کنه؟
نیرو وقتی وارد جای ناآشنا میشه، کلی دردوخونریزی داره. #تغییر_شغل مثل اسبابکشی یا شاید مثل مهاجرت میمونه. زمان میبره با محیط جدید آشنا بشه. همه پذیرشش رو ندارن. مثل اینکه واکسن زده باشه، چندروز تب میکنه! بعضی جاها حتی شرایطشون وخیمتره، چون خون نیروهاشون غلیظتره، کلا مثل سرنگ، طرف رو ریجکت میکنن.
بماند، بعدها کاشف بهعمل اومد که بعله! قبلاً هم بندهخدایی رو استخدام کرده بودند که یکماه نشسته پشت میز و تلاش کرده، خودی نشون بده؛ ولی نخودی از آب درومده. مدیران هم توی جلسات، به طرف میخندیدن و مسخرهاش میکردن!
از قلم نیوفته که توی جلسات، برخی از نیروها انگاری که هووشون رو دیده باشن، باهم پچپچ و پیفوپوف میکردند! (حس خیلی بدی رو منتقل میکنه)
شرکتهای هر دم بیل، مثل خونههای شلختهان! وقتی میری داخلشون، پات میره روی اسباببازی، به مبل دست میزنی کثیفه یا یهچیزی ریخته روی فرش. آخر هم بچهاشون میاد توی چاییت تف میکنه و مادر و پدر هم هرهر بهش میخندن! تو هم با چشمان وقزده، به این صحنه نگاه میکنی!
خیلی خوبه که برخی از کارفرماهای عزیز، بدونن که دوره اربابرعیتی گذشته. نیروها ملیجک نیستند که بهشون بخندیم! چندتا دیگه هم که اسمشون رو گذاشتیم مدیر، لام تا کام حرف نزنند و حالشون بد نشه که شاید این اتفاق، یهروزی برای خودشون بیوفته!
ماجرای من به دفتر مدیرعامل کشید و اون قضیه بعد از دو هفته پیگیری حل شد. چون استعفا دادم؛ ولی اونها نمیخواستند، نیروی تازهنفس رو از دست بدن. من اونجا موندم و با کمک چندتا از همکارهام، یک تیم خیلی خوب ساختیم که اکثرشون حرفهای و بااخلاق بودند. چون هردم بیل انتخابشون نمیکردیم!
اما متاسفانه توی شرکت، روزی بیستنفر نیروی جدید استخدام میشد و سینفر استعفا میدادند. (کاروانسرایی بود برای خودش)
چندسال بعد همکارهام گفتند که مدیرعامل، مدیر منابعانسانی رو برای همین هرجومرجها اخراج کرده!