شیرجه عمیق
سوار قایق شدیم تا بریم وسط خلیج فارس. اینقدر دور شدیم که ساحل رو مثل ابر میدیدم. با اون لباس دولایه مشکی توی اون هوای داغ، در حال پختن بودم.
ناخدا گفت: چند کیلویی؟ گفتم: هموزن یک کیسه سیمان ۵۰ کیلویی🤣
بعدش یکسری اجسام شبیه وزنه، دور کمرم بست و عینک و ماسک اکسیژن رو روی صورتم مرتب کرد.
گفت: حالا وایسا رو پله قایق! و یکهو با سر هولم داد توی آب!!!
همهچی سیاه شد! دنیا وارونه شد! تا تونستم چشمم رو باز کنم، شروع کردم به دستوپا زدن. میخواستم برگردم تو قایق. پریدم بالا و دست ناخدا کریم رو که تو قایق ایستاده بود، گرفتم. گفت؛ چرا اینطوری میکنی؟ نترس هیچیات نمیشه. الان مربی میاد میبرتت! ولی من دیوانهوار مثل بچههایی که سعی میکنن با پا خودشون رو توی بغل پدرشون بالا بکشند، آویزون بدنه قایق شده بودم. احتمالاْ با اون کفشهای اردکی غواصی خیلی قیافه مضحکی داشتم. با بغض گفتم: اصلاً نمیخوام برم.
نفسم بالا نمیاومد، برای همینم دهنی اکسیژن رو با فشار از دهنم پرت کردم بیرون.😭
قیافه ناخدا دیدنی بود، (چهرهای محلی داشت که آفتاب کمی پوستش رو سوزونده بود.) با چشمهای حیرتزده نگاهم میکرد و مطمئناً توی مغزش این بود که دختر به این گندهگی تا الان از خوشحالی جیغ میزد، حالا چرا اینقدر علیلوذلیل شده؟
همینطوری که با ناخدا اره میدادیم و تیشه میگرفتیم، مربی اومد رو آب.
گفت چطوری عزیزم؟ اینهمه راه اومدی برای یک تجربه جدید، ترس نداره که؟
ولی من زدم زیر گریه. ترسم روبهروم ایستاده بود و بهم ریشخند میزد. هیچوقت ضعف خودم رو تا این حد ندیده بودم.
اون نمیدونست که من همیشه به همه میگم باید توی ترسهاتون شیرجه بزنین ولی این حرفها الان بهنظرم فقط یکمشت زر مفته! اون نمیدونست که من با یکی از بزرگترین ترسهای زندگیام روبرو شدم!
شیدا آروم دستم رو گرفت، ماسک اکسیژنم رو گذاشت توی دهنم و گفت: تا تو نخواهی، نمیریم. من نگهت داشتم، ماسک هم که داری، آروم سرت رو ببر زیر آب و فقط نگاه کن. گرفتمت نترس!
سرم رو با ترس کردم زیر آب، همهچی عوض شد! اون زیر روشن بود! پر از مرجان و ماهیهای خوشگل، انگار یک آن با سرسره لیز خوردم توی یک دنیای دیگه! احمقانه میخندیدم. دست شیدا رو کشیدم که بریم. کف دریا بهم نزدیک بود و برعکس اونچیزی که تصور میکردم، بینهایت درخشان! روی آب با زیر آب خیلی متفاوت بود.
یعنی عمق هر چیزی اینقدر جذابه؟
یادمه اونموقع ساعت یازده صبح بود، پس چرا من وقتی که ترسیده بودم، احساس میکردم غروبه؟ بهنظرم ترسهای آدم تاریکن. فیلتر میذارن روی چشمهامون تا نتونیم روشنی واقعیت رو ببینیم!
شاید مرز بین ترس و شجاعت فقط تجربه کردن باشه.
اینجور وقتها یک آدمی میخواهی که چند قدم از تو جلوتر باشه، برات مشعل بگیره و مسیر رو روشن کنه. نه اینکه جای تو تجربه کنه، فقط مسیر رو نشونت بده. چموخم و پستی و بلندیها رو بهت بگه و اجازه بده که خودت راه رو بری. چون فکر میکنم اتفاقات مشابه، برای هر کسی مفهوم جداگانهای داره و آدمها میتونن از یک وضعیت مشترک، تجربههای متفاوتی داشته باشن.
خیلی از ماها روزمره با ترسهای زیادی مواجه میشیم؛ اما شیرجه آنی در اون موقعیت برای من یکی، کار خیلی سختی بود. فهمیدم بلوغ و پختگی زمانی اتفاق میوفته که خودمون با ترسهامون روبرو بشیم.
الان که نگاه میکنم ترس برام مثل یک هیولای عروسکی میمونه که بهخاطر ضدنور، سایه بزرگتری از خودش رو روی دیوار مغزم ساخته. سایهای که حقیقی نیست!
پن: این تجربه واقعی است.