داستان کوتاه
همون همیشگی
پنه آلفردو، سالاد سزار، دو تا موهیتو.
دختری با موهای بلند و اندامی تقریبا نصف من، بسیار ظریف و شکننده، منو رو از دستش میگیره و میبره.
هر چند دقیقه یکبار، دختر و پسری با گل و کادوهای قرمز، وارد کافه میشوند. بادکنکهای سرخ هلیومی در زیر نور زرد کافه، خودنمایی میکنند و احتمالاً با چشمهای نامرئیشون به ما نگاه میکنند که اهاه دوباره دو نفر بغل گوشمون میخوان برای همدیگه خالی ببندن.🤦🏻♀️
بادکنک کوچیکتره میگه: حتماً پسره میخواد خودش رو خوشتیپتر، پولدارتر و موفقتر جلوه بده و دختره هم نشون بده که از هر زنی، خوشگلتر، جذابتر و لطیفتره.
بادکنکها عین وروره جادو به غیبت کردنشون ادامه میدن. اونیکی بادکنک بزرگتره میگه: باور کن پسره دنبال سیندرلای آرزوهاشه و دختره هم منتظره که پرنسچارمینگ زندگیاش (مردی با اسب سپید) با شلاق چرم بلند، غولها رو از قصری که توش زندانی شده، دور کنه. بعدشم در حال اسبسواری، دختر رو در آغوش بگیره و از سرزمین آتش و اژدها دورش کنه. آخرش برسند به قصر آرزوهاشون و سالهایسال همونطوری با عشق توی کاخشون با خدم و حشم، زندگی کنند. وای که چقدر احمقند! ببین شرط میبندم ازین کافه برن بیرون، دیگه هم رو نمیبینند. 🥺😐
اما حقیقت اینه که بادکنکها خیلی وقتها اشتباه میکنند!
همینطوری که خودم رو زدم به نشنیدن اما با دقت به حرف بادکنکهای فضول گوش میدم، سالاد میاد روی میزمون.
من و اون بعد از یکماه بیماری سخت، اومدیم غذای بیرون بخوریم. بدون اینکه حتی فکر کنیم، مثل ربات، چنگالهامون رو برمیداریم، کمی سس بالزامیک میریزیم روی سالادمون و بدون هیچ حرفی، طعم جویده شدن کاهوها رو زیر دندونهامون مزه میکنیم. 🥗🤤
بعدشم هم پنه آلفردو رو همون دختر موبلنده برامون میاره. 😍
تقریبا باعجله و داغ داغ پاستامون رو میخوریم. ریز باهم میخندیم و برای اینکه داغی سس آلفردو رو از گلوهامون بشوریم، روش موهیتو میزنیم.🍻
در چشم بههم زدنی تمام میشود.🤣
اون ازم میپرسه، بریم؟
من میگم: بریم؟
دستهامون رو پاک میکنیم و از کافه میآییم بیرون.
و شاید عشق برای ما فقط همین بود. ❤️😍
راستی یادم باشه به بادکنکها بگم که آدمها #عشق رو مثل هر چیزی توی دنیا، به روش خودشون تجربه میکنند. گوششون رو بکشم تا بفهمن غیبتکردن کار خیلی بدیه، درسته که از شانس بدشون، من زبونشون رو فهمیدم. 🤣
دختری با موهای بلند و اندامی تقریبا نصف من، بسیار ظریف و شکننده، منو رو از دستش میگیره و میبره.
هر چند دقیقه یکبار، دختر و پسری با گل و کادوهای قرمز، وارد کافه میشوند. بادکنکهای سرخ هلیومی در زیر نور زرد کافه، خودنمایی میکنند و احتمالاً با چشمهای نامرئیشون به ما نگاه میکنند که اهاه دوباره دو نفر بغل گوشمون میخوان برای همدیگه خالی ببندن.🤦🏻♀️
بادکنک کوچیکتره میگه: حتماً پسره میخواد خودش رو خوشتیپتر، پولدارتر و موفقتر جلوه بده و دختره هم نشون بده که از هر زنی، خوشگلتر، جذابتر و لطیفتره.
بادکنکها عین وروره جادو به غیبت کردنشون ادامه میدن. اونیکی بادکنک بزرگتره میگه: باور کن پسره دنبال سیندرلای آرزوهاشه و دختره هم منتظره که پرنسچارمینگ زندگیاش (مردی با اسب سپید) با شلاق چرم بلند، غولها رو از قصری که توش زندانی شده، دور کنه. بعدشم در حال اسبسواری، دختر رو در آغوش بگیره و از سرزمین آتش و اژدها دورش کنه. آخرش برسند به قصر آرزوهاشون و سالهایسال همونطوری با عشق توی کاخشون با خدم و حشم، زندگی کنند. وای که چقدر احمقند! ببین شرط میبندم ازین کافه برن بیرون، دیگه هم رو نمیبینند. 🥺😐
اما حقیقت اینه که بادکنکها خیلی وقتها اشتباه میکنند!
همینطوری که خودم رو زدم به نشنیدن اما با دقت به حرف بادکنکهای فضول گوش میدم، سالاد میاد روی میزمون.
من و اون بعد از یکماه بیماری سخت، اومدیم غذای بیرون بخوریم. بدون اینکه حتی فکر کنیم، مثل ربات، چنگالهامون رو برمیداریم، کمی سس بالزامیک میریزیم روی سالادمون و بدون هیچ حرفی، طعم جویده شدن کاهوها رو زیر دندونهامون مزه میکنیم. 🥗🤤
بعدشم هم پنه آلفردو رو همون دختر موبلنده برامون میاره. 😍
تقریبا باعجله و داغ داغ پاستامون رو میخوریم. ریز باهم میخندیم و برای اینکه داغی سس آلفردو رو از گلوهامون بشوریم، روش موهیتو میزنیم.🍻
در چشم بههم زدنی تمام میشود.🤣
اون ازم میپرسه، بریم؟
من میگم: بریم؟
دستهامون رو پاک میکنیم و از کافه میآییم بیرون.
و شاید عشق برای ما فقط همین بود. ❤️😍
راستی یادم باشه به بادکنکها بگم که آدمها #عشق رو مثل هر چیزی توی دنیا، به روش خودشون تجربه میکنند. گوششون رو بکشم تا بفهمن غیبتکردن کار خیلی بدیه، درسته که از شانس بدشون، من زبونشون رو فهمیدم. 🤣