اسباببازی دوستداشتنی
انگشتهام بیقرارن و کلمات با سرعت غیرقابل کنترلی توی مخیلهام میرقصند. وقتی شروع میکنم به نوشتن، حس بچههایی رو دارم که با پدر و مادرشون میرن به اسباببازیفروشی! قلبم تاپتاپ میکنه و آدرنالین از چشمهام میزنه بیرون. همیشه سرعت تایپ کردنم، از سرعت پردازش مغزم عقب میوفته. دوست داشتم بهجای هنر سریع تایپکردن، میتونستم سر جمجمهام رو باز کنم، مغزم رو بیرون بیارم، با یک سیم وصلش کنم به سیستم و تراوشات ذهنم رو یکجا خالی کنم روی Word.
دیشب حالت خلسه داشتم و انگار فیلمی رو با سرعت 2x به عقب برگردونم همهچی پشت سرهم یادم میومد.
سوم دبستان:
دوستم: تو نوشتی؟
من: آره کاری نداشت که. مگه تو ننوشتی؟
دوستم: من ننوشتم. هیچکس توی خونه کمکم نکرد.
من: مگه نمیدونی در آینده میخواهی چکاره بشی؟
دوستم: نه.
من: ولش کن. من بهت میگم. بدو تا خانوم نیومده!
شروع کن. موضوع: دوست دارید در آینده چکاره شوید؟
اول راهنمایی:
معلم: تا روز ۲۲ بهمن باید روزنامهدیواریهاتون رو تحویل بدین. محمدی تو نماینده فرهنگی هستی و روز ۲۱ بهمن باید نتیجه کار رو برای بررسی نهایی تحویل من بدی.
من: چشم خانم.
گروه کلاس ۱/۳ برنده مسابقه روزنامهدیواری!
اول دبیرستان:
دبیر: محمدی! ردیف اول جدول مندلیف رو از بر بگو. بد مچم رو گرفته بود و من فقط مات نگاهش میکردم. اومد بالای سرم. رمان جین ایر لای کتاب شیمیام بلاتکلیف باز مونده.
دبیر: این چیه؟
من: خانم جا مونده بود توی جامیزی.
دبیر: یواش در گوشم گفت: آخر کلاس بیا دفتر!
پیش دانشگاهی:
من: میخوام روزنامه نگاری بخونم.
برادرم: روزنامهنگاری هم شد رشته؟ پول توش نیست که.
من : با گریه میگم میخوام روزنامهنگار شم.
مامان: ول کنید بچه رو. هر رشتهای دوست داری انتخاب کن مامان.
بعد از دانشگاه، چند وقتی هم زدم جاده خاکی و رفتم توی فروش؛ ولی وقتی مرور میکنم، همیشه با یک نخ نامرئی به سمت نوشتن کشیده میشدم. گاهیوقتها که با دوستهای نزدیکم حرف میزنم، شیطنتوار یک ورق و خودکار میذارن جلوم. چون میدونن مریضی نوشتن دارم و باید موقع حرف زدن هم مغزم رو خالی کنم.
اتفاقی نبود که ساعتها در کتابخونه، گوشهای میخزیدم و با کتابهام مشغول میشدم. من با تمام شخصیتهای داستانهای کودکیام سفر کردم. تمام سالهای مدرسه انشا رو ۲۰ گرفتم و نمره املام فقط یکبار، چون مریض بودم، ۱۷ شد. توی دبیرستان سر کلاس قافیهوعروض، با ریتم فاعلاتنفاعلاتنفاعلن، روی میز ضرب میگرفتم. گزارشم از متکدیان خیابانی در دانشگاه اول شد. عجیب نبود که از کلاس انقلاب فرار میکردم و میرفتم سر کلاس حافظشناسی رشته ادبیات.
خوب که نگاه میکنم، قطاری که سوارشم از اول توی ریل محتوا بوده و من مسیر رو اشتباه نرفتم. این یک عشق قدیمیه.
زندگی پر از اسباببازیه و خوش به حال کسی که اسباببازیاش رو دوست داره! شاید گاهی وقتها با کسانی همبازی بشیم که بازیشون، بازی مورد علاقه ما نیست و حس بازندهای رو داریم که قراره آخر سر، سبیل آتشی نصیبش بشه. توی این مواقع باید زمین بازیمون رو عوض کنیم.
نوشتن همیشه اسباببازی دلخواه من بوده، جوری که گاهی از ذوقش، شبها خوابم نمیبره. درسته که من هر روز بزرگتر شدم ولی اسباببازیام هنوز همونه.
تمام ماجرا اینه که من دیگه دنبال همبازی نیستم! ولی یک آرزو دارم و هر شب با این آرزو، ساعتها خیالبافی میکنم. دوست دارم نویسنده بشم.
یک روزی قلنج انگشتهام رو میشکنم، روی دکمههای کیبوردم رو فوت میکنم و شروع میکنم به نوشتن قصهام.