داستان کوتاه

جنگ ایده‌پردازی

سازمان‌های سنتی اگر بعد از یک‌مدت در ساختارشون بازنگری نکنند، مثل افرادی هستند که یواش‌یواش، بدون اینکه متوجه بشن، معده‌اشون جا بازمی‌کنه و شکمشون هم بزرگتر می‌شه! اون‌وقت هرچی درمیارن، باید خرج خوردوخوراک کنن و هی وزن‌شون بالا می‌ره و سرعتشون کندتر می‌شه.

این مدیر عزیز ما هم در همایش گرگ وال‌استریت و امثالهم شرکت می‌کرد و در تلاش بود که خودش رو با متد روز آپدیت کنه؛ ولی چون با چهارچوب و فرهنگ سازمان که خودش ساخته بود، هم‌جهت نبود، آش‌شله‌قلمکاری از آب درمیومد! بعد از هر همایش انگیزشی و مدیریتی، قیمه‌هایی بود که ریخته می‌شد در ماست‌های شرکت.

همیشه دنبال ایده‌های جدید بود؛ ولی معلوم نبود برای کجا؟ و برای حل چه مشکلی؟

سرتون رو درد نیارم، روز ۲۷ اسفند گفت: فردا در صبحونه کاری، جلسه ایده‌پردازی برای سال جدید داریم!

چه وقته ایده‌پردازیه روز آخرسالی؟ من دیگه این چاه مغزم نفت نداره! دکل هم بذارم، هیچی استخراج نمی‌شه ازش. اونم روز ۲۸ اسفند! حداقل روز آخر سال، بریم کارهامون رو برای سال جدید جفت‌وجور کنیم؟

نگم براتون! همه تهدید می‌کردن که ما نمی‌آییم و این چه مسخره‌بازیه روز آخری؟ کری می‌خوندن که توی جلسه، حال مدیرعامل رو می‌گیریم تا ازین برنامه‌های دقیقه نَوَدی نذاره برامون!

روز موعود، همه از شش‌صبح پشت در شرکت منتظر بودن و توی جلسه هم زبون‌هاشون رو موش خورده بود. انگار مدیرعامل گرامی خوب نسخشون رو کشیده بود! جلسه که شروع شد، همه الکی یک‌پنج‌دقیقه‌ای خودشون رو مشغول خوردن نشون دادن؛ ولی دلتون نخواد، به‌جاش من مفصل صبحونه خوردم. دوتا کاسه حلیم با نون و پنیر! آخر هم یک چای لیوانی داغ زدم روش😊

بزرگوار شروع کرد به صحبت که ایده‌هاتون رو برای پیشرفت در سال آینده، روی برگه بنویسید!

(موضوع جلسه: ایده)

بعد از همه خواست از ایده‌هاشون دفاع کنند. شاید باورتون نشه! یکی از همکارهام که حامله بود از استرس، هفت‌رنگ عوض کرد و ۶ ماه زودتر از موعد، درد زایمانش گرفت. همکار دیگه‌ام که کنار من نشسته بود، یک‌هو غش کرد و اون یکی حالت تهوع بهش دست داد. یکی دیگه هم رنگش سفید شد و چشم‌هاش لوچ!

نوبت من که رسید گفتم: من امروز حداقل دیگه ایده‌ای ندارم. ایده‌هام رو موقع طراحی کمپین و تبلیغات آخرسال خرج کردم. برنامه سال دیگه‌ام رو می‌تونم بگم. کمی هم الکی قیافه‌ام رو جدی کردم. ‌😤

آقاجان من! ایده‌پردازی جا داره، زمان داره، چهارچوب داره، موضوع داره! 🤔
ملت یک ایده می‌دن، یک‌عمر روش کار می‌کنند. از توی ایده‌هاشون کسب‌وکاری مثل آمازون و علی‌بابا میاد بیرون!

همه رو جمع کردی که ایهاالکارمندان دون‌پایه! ایده بدید؟
اون جلسه کلی مجروح و کشته و جانباز داد بیرون. آخرش هم صبحونه‌شون رو نخورده ول کردند و به‌خاطر اینکه همکارم از حال رفت، تقریباً نصفه برگزار شد. 🤕

حسن ختام اینکه، همیشه اگر نسبت به هر مسئله‌ای نقدی دارید، در موردش شجاعانه حرف بزنید. این یک هنره! دروغ نگفته باشم، توی اون جلسه فقط من و یکی دیگه اعتراض کردیم و بقیه برعکس کرکری خوندن روز قبل، جیکشون هم درنیومد.
از آدم‌هایی که همیشه با همه‌چیز در سازمان موافقند، دوری کنید. این افراد یا ترسو هستند یا کم‌تجربه! یا شاید زبونم لال، جیبشون به شکل نامرئی پر می‌شه.

همیشه به قوه تحلیل‌تون رجوع کنید. اگر همه‌چیز همیشه خوب باشه، نه آدم‌ها و نه سازمان‌ها هیچ‌وقت نه تغییر می‌کنند و نه رشد.

پ‌ن: این ماجرا واقعی است.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا